تبليغاتX
شبیه هیچ !

                      

 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش

 

از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه

 

 نقاب هایم را دزدیده اند، همان 7 نقابی که خودم ساخته بودم و در 7 زندگی

 

 ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و

 

 فریاد زدم "دزد، دزد، دزدان نابکار.مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از

 

 آن ها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم،

 

جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه است. من سر

 

 برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید.

 

نخستین بار خورشید چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق خورشید

 

 مشتعل شدم، و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه

 

فریاد زدم   "رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند. چنین بود که

 

من  دیوانه شدم "

 

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی

 

تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی

 

 را در وجود ما به اسارت می گیرند. ولی مبادا که ار این امنیت، زیاد

 

غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است

 

 

"جبران خلیل جبران "  


 

سلام به همسفران مهربان

 

نمیدونید چقدر دلم واسه ی وبلاگ و شما و کامنت دونی تنگ شده

اگه خاطرتون باشه سال پیش تیر ماه بود که خداحافظی کردم واسه ی

دوسال تا واسه کنکور بخونم

و بالاخره امسال کنکوری شدم ... سال پیش رو با تموم فراز و

نشیب هاش پشت سر گذاشتم و درس هم بگی نگی خوندم

اما امسال تصمیم دارم زود به زود آپ کنم

میخوام بهتون خبر بدم دیگه دو مسافر نیستیم

نازنین دیگری هم بما اضافه شده و حالا همگی میخوایم مهمون کلبه

های مهربان شما باشیم . نمیدونم چقدر خودم بتونم کامنت بذارم

اما مسافر ۳ فکر می کنم بیش از من بهتون سر بزنه

مسافر ۱ هم فعلا نمیخوام مزاحمش بشم ... چون درساش سنگین ه

واسه مون دعا کنین ...

هر روز به کتابخونه میرم و درس میخونم اما من فقط پزشکی

میخوام و قبولی تهران هم خیلی سخت هست

اما میدونم و حتی مطمئنم که با دعای شما عزیزان موفق میشم

دیگه حرفی ندارم ... یاعلی ./.




لينك ثابت دیده شده در برگی از این باغ87/03/28 ِ با چشمان .::مسافران::.


                          

                    

 

 

 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

 

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

 

                       انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

 

                       در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

 

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

 

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

 

                        در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

 

                        در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

 

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

 

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

 

                        یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

 

                       از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

 

                       اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

 

                       نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

 

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

 

                       در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

 

                       از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

 

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

 

ازین که باز تو نیستی کنار من

 

                       ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

 

                       تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

 

 

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

 

 




لينك ثابت دیده شده در برگی از این باغ86/11/12 ِ با چشمان .::مسافران::.


                          

 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن

 گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هایم بی توبارانی است حرفش را مزن آرزو دارم

 که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان

 با اینکه طولانی است حرفش را مزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

 دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی

 این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن !




لينك ثابت دیده شده در برگی از این باغ86/09/09 ِ با چشمان .::مسافران::.


 

اینجا پرنده بود

 

 

 

ریشه های تو از مهلت نور

آب می نوشد

من تشنه ام...عطش تمام وجودم را از آن خود کرده است...آه...ای مهلت نور...مرا سیراب کن

آدمی زاد -  این حجم غمناک –

روی پاشویه ی وقت

روز سرشاری حوض را خواب می بیند

خواب می بینم...خواب...)):

.

.

.

حجم انگشت تکرار

روزن التهاب مرا بست

و من

جاهل از هر چه تکرار

حجم انگشت را می نوازم

و در انتظار دمی نو

اشک بر چشم   آه در جان

می نویسم

و این درد جانسوز

هر روز

می زند تیشه بر التهاب خموشم

.

.

.

پیش از این در لب سیب

دست من شعله ور می شد

پیش از این یعنی

روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود

.

.

.

ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک

حرمت زندگی را

طرح می ریزی!

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهای تند عطش را

می شنیدم

.

.

.

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است

 

 

و من همچنان منتظر

سو به در

انتظار ورود تو را می کشم

ای مهلت نور

در من فرو ریز

نه

مرا در خود محو کن

.

.

.

ذهنم مملو از هزاران پرسش که به زبان نمی گنجد و من همچنان عادت می کنم

 

 

 

 

و اما حافظ...

 

 

سرگردانم...)):

دل چو پرگار بهر سو دورانی می کرد

وندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

 

مردم ز انتظار و درین پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد

 

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود

زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

 

 

 

 

 

حافظ وسهراب

و خط خطی های من

 




لينك ثابت دیده شده در برگی از این باغ86/05/08 ِ با چشمان .::مسافران::.


                                  

 

در را زمن می بندی

 

پشت دیوار سکوت

 

چه بیرحمانه بر من می خندی !

 

من صدایت می زنم

 

صدایی از جنس تهی

 

جوابی ؟؟؟

 

نه ...

 

نشنیدم

 

هنگامه ی رفتن را ساز کردم

 

 آخرین لحظه اما

 

رد ندامت را بر روی چشمانت خواندم

 

نگاه من در انعکاس آینه شکست

 

و آرام آرام نام تو سایه انداخت

 

بر روی چینی شکسته ی احساسم

 

 

 کی فراموش می شوی ؟

 

این سوال را تا صبح تکرار کردم

 

برای پاسخش اما

 

حافظ را طلب نیاز کردم

 

 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

 

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

به قلم مسافر

 




لينك ثابت دیده شده در برگی از این باغ86/04/24 ِ با چشمان .::مسافران::.